دلنوشته ها وتبادل افکار
 

کاش بر شط گیسوی مواج سیاهت ... همه عمر سفر میکردم ...

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۶/۲۶ساعت 0:5  توسط تبلور   | 

 

تو سکوت شب خسته ی منی ...

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۵/۰۴ساعت 0:47  توسط تبلور   | 

دلتنگی های آدمی را باد

 ترانه ای میخواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره

نادیده میگیرد

و هر دانه برفی به اشکی

 نریخته میماند

سکوت سر شار از سخنان ناگفته است 

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

 و شگفتیهای بر زبان نیامده

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است  ...

شاملو

+ نوشته شده در  ۹۰/۱۱/۲۸ساعت 0:13  توسط تبلور   | 

صدایی می آید ...

عطر اهورایی سپاس که روح را نوازش می کند

و طعم شیرین نگاهی آسمانی که بر دل می نشیند و تمام خستگی را به نقطه ای دور تبعید میکند

 صبح که چشم می گشایی با صداقت نیت میکنی و به راه پر فراز و نشیبی می روی

و تمام امیدواری ات به استواری خدایی است که به حرمت نیت آبی ات

تا ابد کنار تو می ماند ...

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۸/۱۱ساعت 14:5  توسط تبلور  

 

مهربانی تزئین لحظه هاست

برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم . . .

 

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۵/۲۱ساعت 18:59  توسط تبلور  

 

آن روزها رفتند ...

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند ...

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت ...

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ می زد ، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست ...

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۴/۲۶ساعت 18:14  توسط تبلور  


 
آسمان فرصت پرواز بلندیست ، ولی 
قصه اینست چه اندازه کبوتر باشی!

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۴/۱۱ساعت 3:6  توسط تبلور  

 

کار ... دانشگاه ... کاریکاتور

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۴/۰۸ساعت 5:26  توسط تبلور  

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر سفر نکنیم ... اگر مطالعه نکنیم

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم

اگر به خودمان بها ندهیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر ... و اگر ...

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۳/۱۵ساعت 16:28  توسط تبلور  

 

 تو به من خنديدي و نمي دانستي                               
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ...

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۳/۱۲ساعت 0:53  توسط تبلور  

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۲/۱۳ساعت 8:51  توسط تبلور  

 

من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند ...

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۲/۰۷ساعت 13:39  توسط تبلور   | 

 

ساعت ۳۰/۱ نیمه شبه ... باد می وزه ... و رعد و برق ... اما هنوز بارونی ... نیست

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۲/۰۵ساعت 1:22  توسط تبلور  

 

اینکه یه ماهی داخل یه تنگ محبوس باشه خودخواهیه ... با این حال مرتب آب تنگ رو تازه میکنم تا ماهی کوچولو زنده بمونه ...

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۱/۰۷ساعت 20:12  توسط تبلور  

 

امشب هوا ی بهاری طعم بارون میده ...

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۱/۰۴ساعت 0:49  توسط تبلور