|
دلنوشته ها وتبادل افکار
|
صدایی می آید ...
عطر اهورایی سپاس که روح را نوازش می کند
و طعم شیرین نگاهی آسمانی که بر دل می نشیند و تمام خستگی را به نقطه ای دور تبعید میکند
صبح که چشم می گشایی با صداقت نیت میکنی و به راه پر فراز و نشیبی می روی
و تمام امیدواری ات به استواری خدایی است که به حرمت نیت آبی ات
تا ابد کنار تو می ماند ...
مهربانی تزئین لحظه هاست
برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم . . .
آن روزها رفتند ...
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند ...
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت ...
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد ، آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست ...
کار ... دانشگاه ... کاریکاتور
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم ... اگر مطالعه نکنیم
اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر ... و اگر ...
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ...

من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند ...
ساعت ۳۰/۱ نیمه شبه ... باد می وزه ... و رعد و برق ... اما هنوز بارونی ... نیست
اینکه یه ماهی داخل یه تنگ محبوس باشه خودخواهیه ... با این حال مرتب آب تنگ رو تازه میکنم تا ماهی کوچولو زنده بمونه ...
امشب هوا ی بهاری طعم بارون میده ...
قدم می زنم ...
می شمارم ...
دم نمی زنم ...
قدمها ... و دم ها ... و باز دم ها ...
و دم نزدن ها ...
تو بگو ....
به شماره چند رسیده ام اکنون ....
تو بگو به کدام شماره می رسم در آخرین قدم...
در آخرین دم ...
در آخرین بازدم....؟
سعی میکنم صدای پای بهار رو بشنوم ...
روزهایی هست که موضوعی برای نوشتن نداری، یا داری و راه نزدیک شدن به آن را بلد نیستی
روزهایی هست که فکر میکنی نوشتن بیفایده است، لبخند زدن بهتر از لبخند نوشتن است
متن زیبایی از توکای مقدس ... توصیه میکنم بخونید .